در جدال با خاموشی
نوامبر 24, 2008
ستاره هاشمی
به یاد همه ی آنان که نیمه شب، خورشید را اندیشیدند.
چه حالی دارد راه بروی توی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر، حوالی بهارستان و مجلس. آن جاهایی که ایرانیان اولین سرودهای آزادی را سر دادند وغمی دارد که در میان این کوچه ها و خیابان ها گذرت به خیابان هدایت بیفتد و یاد آن ترانه قدیمی کنی که می گوید: ظلم ظالم… جور صیاد…آشیانم داده بر باد… شاید هم زمزمه ای کنی زیر لب و چند قطره اشکی. آفتاب بی جان پاییزی در تلاشی نا امیدانه ای انگار بخواهد آفتاب بودنش را اثبات کند و خسته ات می کند سرانجام.
سوار تاکسی می شوم. عصر جمعه است و خیابان ها خلوت. تنها مسافر ماشینم.
-آقای راننده شما چند وقت است توی این مسیر مسافرکشی می کنید؟
-13- 12 سالی می شود دخترم. چطور؟
- آن وقت ها روزنامه هم می خواندید؟ ببخشید فضولی می کنم، این روزها فرصت صحبت کردن با آدم ها کم پیش میاید، همه درگیر مسائل خودشان هستند…
- خواهش می کنم، گاهی ورقی می زنم. روزنامه نگار هستید؟
- نه انقدرها. بیشتر کنجکاوم. این خیابان هدایت را میشناسید؟ هر سال اول آذر انگار شلوغ می شود….
- ها… فهمیدم دنبال چه هستی دخترجان. از فروهرها می پرسی؟ مال 10 سال پیش است. این چند سال آخر که اصلا نمی گزارند مردم جمع شوند. کوچه را می بندند…
کنار خیابان ترمز می کند تا مرد جوانی سوار شود.
-خب کجا بودم دخترم؟
- ده سال پیش…
-ها… می گفتم. خدا خیرشان ندهد. رفتند مثل آب خوردن این بنده های خدا را توی خانه شان کشتند. آخرش هم هیچی. بعد از یک عمر خدمت به این خاک. خدا بیامرزدشان. آن موقع خیلی سرو صدا کرد.
مرد جوان هم زمزمه می کند خدا بیامرزد و بعد می پرسد:
-چه کسی را می گویید؟
این بار من پاسخ می دهم:
-داریوش و پروانه فروهر آقا.
- بله… بله.
معلوم نیست لبخند می زند یا لب هایش را تکان می دهد و سکوتی طولانی.
سرانجام می گوید:
-فقط فروهرها نبودند. در قتل های زنجیره ای خیلی از روشنفکران را کشتند. به قول آقای باقی تراژدی دموکراسی بود…
حیف که فرصت بیش از این شنیدن نیست. رسیده ام و پیدا می شوم…
می دانم که در ایران تاکسی ها پاتوق تبادل نظرهای سیاسی است. می دانم که این سخن تا ساعتی دیگر هم ادامه پیدا خواهد کرد، شاید تا سالی دیگر و سال هایی دیگر…
باد سردی می وزد، خبر از زمستانی زودهنگام است شاید. قدم زنان می روم به سمت خانه و زیر لب می خوانم این شعر بهار را:
مرغ سحر ناله سر كن / داغ مرا تازهتر كن / ز آه شرر بار، اين قفس را / برشكن و زير و زبر كن…
تولد اندیشه در دنیای مجازی
نوامبر 7, 2008
]پس از انتشار دومین شماره نشریه اندیشه در دانشگاه علم وفرهنگ بنا به دلایل مختلف از جمله محدودیتها و محذوریتهای موجود و همچنین فراگیر بودن اینترنت در میان قشر دانشجوئی شروع به فعالیت در دنیای مجازی موضوعی اجتناب ناپذیر نشان داد .
بنابراین تا زمان آماده شدن وب سایت رسمی گاهنامه اندیشه این وبلاگ مکانی است برای ارتباط هر چه بیشترما با مخاطبان خود .